حسن مرسلوند

291

زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )

ولى او خود غزل زير را از بهترين غزلياتش مىدانست : خيال زلف تو دوشم چنان پريشان كرد * كه با زبان و قلم وصف و شرح نتوان كرد بيا كه بىتو غم عشق من اثر نگذاشت * سراى هستىام از پايه درد ويران كرد شدن به كوى تو با پاى عقل مشكل بود * نهاد پا به ميان عشق و كار آسان كرد شكسته حالى و رنگ من آشكار نمود * غمى كه دل به همه حال از تو پنهان كرد حديث هجر تو مىرفت و اشك ديدهء من * بيا ببين كه چه‌ها با كنار و دامان كرد به سير روضه و رضوان نياورد بيرون * كسى كه سر ز فراق تو در گريبان كرد اگر نداشت كمالى به سر هواى سخن * دوباره جذبهء حسن تواش سخن‌دان كرد يكى از قطعات مهمى كه براى او معروفيت و شهرت زيادى آورد ، قطعه‌اى است كه پس از جنگ بين المللى اول در انتقاد از معاهدهء ورساى ساخت و اين قطعه در همان تاريخ در روزنامهء رعد كه سيد ضياء الدّين طباطبايى منتشر مىكرد ، چاپ شد و در تهران غوغاى زيادى به پا كرد . چند بيت از اين قطعه چنين است : جهان تاريخ تا كرده پديدار * نبوده است اين‌چنين آشفته بازار اگرچه رأى بسيارى بر اين است * كه مىگردد به زودى دهر هموار نقاب از شاهد مقصود افتد * رخ زيباى صلح آيد نمودار و ليكن راستى را من برآنم * كه زى كژّى رود دنياى غدّار هنوز از خون نگشته سير ، گيتى * بشر زين خواب ، ناگرديده بيدار هنوز اين خاك باشد تشنهء خون * طبيعت خون دهد بازش به ناچار فروزان آتشى بينم ازاين‌پس * كه دودش كرده خورشيد جهان ، تار كشيده شعله از هر سو به تندى * بسوزانده جهانى از گل و خار تزلزل داده بر اركان گيتى * بشر را واژگون كرده است افكار پس از انقلاب اكتبر 1917 در روسيه ، كمالى در ابتدا تحت تأثير انقلاب قرار گرفت و به همين مناسبت قطعه‌اى تحت عنوان پيام به لنين سرود ؛ ولى بعدها از اين كرده پشيمان شد و آن قطعه را از ديوان خود بشست ، شايد هم از ترس جان چنين كرد . او را بسيارى از شعراى معاصرش ستوده‌اند . اديب الممالك فراهانى او را چنين ستوده